تبليغاتX
می نویسم از دلم

می نویسم از دلم

و باز هم


ای که قلبم را به تسخیر خویش کشاندی و روحم را در هوایت سرگردان ساختی سلام.

سلام مرا بپذیر همان گونه که شایسته ی پذیرایی است.

پذیرایی پیک عاشق توسط معشوق دوستانه و صمیمانه نه رندانه.

پیشتر از انکه برایت بنویسم جدالی داشتم میان  عقل و دل.

عقل حکم کرد و دل نپذیرفت،دل اقرار کرد و عقل حیران ماند و سر انجام دل پیروز شد.

اگر نا بینا بودم به دل می قبولاندم که ندیده دل به سودای کسی نبندو خود را به اسارت مکشان.

اگر نا شنوا بودم به دل می فهماندم که لحن او را نشنیده شکست مخور.

اما حال بینایم و شنوا.می بینم و می شنوم.

می بینم سیاهی چشمانت را که مرا در تاریکی و ظلمت خود گرفتار کرده.

آن چنان که می شنوم لحن دلنشینت را.

هیچ تملق و چاپلوسی در میان نیست.

آن چنان که شیفته ام می نویسم.

می نویسم از تو و از تو می خواهم مرا برای عبور از جاده های سبز زندگی که رو به بی نهایت می رود همراه باشی.

از تو می خواهم با من هم نوا گردی تا با هم سرود خوشی زندگی را زمزمه کنیم.

مرا بپذیر این گونه که هستم صادق و بی ریا.

همان گونه که من تو را پذیرفتم.همان گونه که هستی پاک و یکرنگ.

می ترسم...

می ترسم از اینکه لحظه ی با تو بودن را از من دریغ کنی.

من و تو می توانیم با هم تنها باشیم.

من تنها با خود هزاران غم همراه دارد و دردی جانکاه.

اما مای تنها در خود هزاران شور و راز دارد و رنگ عشق به خود می گیرد.

بیا و بپذیر که من بی تو تکامل نخواهم یافت.

بیا و روزهایم را چون خورشیدی گرم حرارت بخش و به تاریکی شبهایم پایان.

بیا و قدمی کوتاه در کوچه باغ دل عاشقی دیوانه بگذار.عاشقی شوریده حال.

تو نا خواسته چند صباحیست که عابر این کوی گشته ای.

بیا و با من از سر سازگاری بنایی بساز به وسعت دل دریاییمان و پاکی قلبهایمان.

آن چنان که خاطره ی شب یلدا که"شب شکفتن غنچه ی وجود توست" در ذهن مسافران سپید پوش زمستان از یاد نمی رود من نیز تو را از یاد نخواهم برد.

چه کنم این دست ها بیشتر از این تاب نمی آورند تا کلام دل را حاشا کنند.

به من این فرصت را بده تا بتوانم با تو از تو بنویسم.

من تو را در میان تک تک نفسهایت یافتم پاک و بی ریا و عطر وجودت را در حرم نفسهایت استشمام کردم.

مرا دریاب.مدت هاست که بغض محبوس در سینه ام فریاد بی صدا بر می آورد که دیوانه شو و من دیوانه وار می نویسم،

می نویسم که بخوانی و بدانی:

                                                     ((دوستت دارم))

                                                                       رزا...

+درد و دلی از من سه شنبه 5 شهریور1387ساعتی از ساعت های تنهایی 10:10 PMتوسط رزا | |

بعد از تو باور ندارم...

پرواز پرستو و

رقص مرغبیان در دریا را...

بعد از تو باور ندارم...

تابش خورشید و

درخشش ماه و

چشمک ستارگان را...

بعد از تو...

چرخش زمین و

گردش آسمان را...

باور ندارم بعد از تو زندگی جاریست و باید زیست...

باور ندارم بعد از تو خنده معنا دارد...

رقص شقایق ها در دشت و ریزش باران را...

بازی شادمانه ی کودکان را...

هیچ کدام را باور ندارم...

بعد از تو تنها شکستن آیینه و

چشم های اشک آلود از غم را...

خشش خشش برگهای خشک و زرد در زیر عابران خسته ی پاییز را باور دارم...

باور دارم که تنهایم... 

تنها می مانم...

بعد از تو... 

+درد و دلی از من سه شنبه 5 شهریور1387ساعتی از ساعت های تنهایی 3:15 PMتوسط رزا | |


 

حالا که رفته ای

سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی

که امسال بی تو گریسته اند.

گریسته اند و بی تو نزیسته اند.

حالا که رفته ای

بهانه ی خوبی است

برای باران

تا بیاید

کنار سفره بنیشیند

و بشقاب سوم را پر کند

حالا که رفته ای

گمان نمی کنم برگردد پرنده ای که فقط

از دست تو دانه بر می چیند و

در کلمات تو پرواز می کرد.

حالا که رفته ای

هیچ راهی

مرا به جایی نمی برد

در حافظه ام می چرخم

همه کلید ها را گم کرده ام

حالا که رفته ای

شعری می نویسم

برای گل های مریم

شعری می نویسم

برای مرگ

شعری می نویسم

برای دیداری که اتفاق نمی افتد...!!!

+درد و دلی از من سه شنبه 5 شهریور1387ساعتی از ساعت های تنهایی 2:30 PMتوسط رزا | |

بی تو!!!!!

 

هرگز در زندگيم نبودنت را باور نكردم

 

ودر نبودنت، زندگيم را

 

        مثل شهاب در شب ابري

 

در اضطراب سفر

 

زيستن را

 

بر دوش چشمهايم تحمل كردم

 

ابرها شاهدند

 

كه بعد از رفتن بي وداع تو

 

بر چهره ي آينه شكستم.

+درد و دلی از من سه شنبه 5 شهریور1387ساعتی از ساعت های تنهایی 2:14 PMتوسط رزا | |